تبليغاتX
روز بارونی
 چشم من روشن

 آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
 وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
 دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید

فریدون مشیری
  

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
 مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست 
                                    

                                           معیری

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه بیست و سوم آذر 1387  |
 خدا حافظ

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! 


|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  |
 
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
 در انتظار آمدنت هستم !
 اما
با من بگو که آیا ، من نیز
 در روزگار آمدنت هستم ؟
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه ششم مهر 1387  |
 مهربانی
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
 قانون مهربانی است
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه ششم مهر 1387  |
 حتی اگر نباشی ...

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه ششم مهر 1387  |
 غزل پنجره

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
 

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه ششم مهر 1387  |
 اگر عشق نبود ....
 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 اگر دل دلیل است .....
اگر دل دلیلی است ....

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 مرا بنویس
مرا بنویس از اول...

آخرین گریه های من در متن خیالی خاطره ها جایی که تمام دیوار ها پنجره می خواهند

چشمانت را جا نگذار،

دستانم اما جا مانده اند در امتداد این کوچه که بوی دستان تو را می دهند

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
بر خاک بخواب نازنين !

تختي نيست ....

آواره شدن حکايت سختي نيست...

از پاکي اشک هاي خود فهميدم

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 مگذر از من...
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم...

با خيال چشم مستت از مي و مستي گذشتم

دامن گلچين پر از گل بو از باغ حضورت

من چو باد صبح از آنجا با تهي دستي گذشتم

پاکبازي همچو من در زندگي هرگز نبيني

مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم...

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 ای دوست
اي دوست قبولم كن و جانم بستان            

 مستم كن و از هر دو جهانم بستان


با هرچه دلم قرار گيرد بي‌تو

 آتش به من اندر زن و آنم بستان

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
فردا دوم اردیبهشت نخستین سالگرد تولد قیصر امین پور پس از درگذشت اوست گرچه او در بین ما نیست اما همیشه با ماست . روحش شاد و یادش همیشه ی همیشه گرامی باد . یک شعر از او :

*** دستور زبان عشق
-------------------------
دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟
مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 غصه چرا ؟؟؟
ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند ...
ما من غم و اندوه . اگر هم روزی .مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات . از لب پنجره عشق . زمین خوردو شکست .
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود . که خدا هست . خدا هست .
او همانی است که در تارترین لحظه شب . راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد . همه زندگیم
غرق شادی باشد ....
ماه من غصه چرا ؟
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 
دشتها آلوده ست

دشتها آلوده ست
در لجن زار گل لاله نخواهد روييد

در هواي عفن آواز پرستو به چه کارت آيد؟
فکر نان بايد کرد
و هوايي که در آن
نفسي تازه کنيم

گل گندم خوب است
گل خوبي زيبا ست
اي دريغا که همه مزرعه ي دلها را
علف هرزه ي کين پوشانده ست

هيچکس فکر نکرد
که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سيمان نيست
و کسي فکر نکرد
که چرا ايمان نيست

و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 عشق
عشق حدیث یک نگاه و تنهایی دو قلب است .....

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
هوای اسیر سیب ماندن کم نیست

در شهر خودم غریب ماندن کم نیست

تو سهم من از تمام دنیا هستی

از این همه بی نصیب ماندن کم نیست .....

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 آخرین صفحه
اینجا همواره دما زیر صفر است .

 آتش عشق را با دست نوشته هایم روشن نگه داشته ام .

هر وقت شیرقهوه گرمت را نوشیدی .

شومینه را رها کن و برگرد .

آخرین صفحه تا نیمه سوخته !!

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
گلم . از خود رهیدن را بیاموز

به سرمنزل رسیدن را بیاموز

مجال تنگ و راهی دور در پیش

به پاهایت دویدن را بیاموز

زمین بی عشق خاکی سرد و مرده است

به قلب خود تپیدن را بیامور

جهان جولانگهی همواره زیباست

به چشمت خوب دیدن را بیاموز

مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
        

               تا نگاه مي‌كني : 
                              

   وقت رفتن است
       

     باز هم همان حكايت هميشگي !
      

                   پيش از آن كه با خبر شوي !
        

     لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
      

   آي ...
       

 اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
                                                        ناگهان
                                                                       چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 زیر باران
زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم

وز باران کمی بیاموزیم

که بباریم و کم حرف بزنیم

کم بباریم اگر . ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم و خیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن عاشقانه ای بهم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

سالکم قطره ها در انتظار تو اند

زیر باران بیا قدم بزنیم

مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 
هركسي در قفس ذهني خود زنداني است 
ذهن بي پنجره بي پيغام است 
ذهن بي پنجره دودآلود است 
ذهن بي پنجره بي فرجام است 

بگشاييم در اين تاريكي روزنه اي 
بگذاريم ز هر دشت نسيمي بوزد
بگذاريم ز هر موج خروشي بدمد
بگذاريم كه هركوه طنيني فكند
بگذاريم ز هر سوي پيامي برسد

بگشاييم كمي پنجره را
بفرستيم كه انديشه هوايي بخورد
و به مهماني عالم برود
گاه عالم را در خود به ضيافت ببريم 
بگذاريم به آبادي عالم قدمي 
و بنوشيم ز ميخانه هستي قدحي 
طعم احساس جهان را بچشيم 
و ببخشيم به احساس جهان خاطره اي 
ما به افكار جهان درس دهيم 
و ز افكار جهان مشق كنيم 
و به ميراث بشر
دين خود را بدهيم 
سهم خود را ببريم 
خبري خوش باشيم 
و خروسي باشيم 
كه سحر را به جهان مژده دهيم 

و بكوشيم جهان 
به طراوت و ترنم 
تسكين و تسلي برسد
و برويد گل بيداري ، دانايي ، آبادي 
در ذهن زمان 
و برويد گل بينايي ، صلح ، آزادي ، عشق 
در قلب زمين 

مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 بی تو
كسي در باد مي خواند

 تو را تا اوج مي خواهم

 براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است

و بي يادت در اين غربت نمي مانم

تو هستي در وجود من

 تو را هرگز نمي رانم

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
 
با تو گفتگو كردم ؟.  

( كنون تو رفته يي چون باد )

اما هرگر نرفته يي از ياد چشمانم .

هنوز دل مي كند يادت .

اگر تو رفته يي و باز نخواهي گشت -

بيا يكبار ديگر عكس دل را -

از قاب چشمانت بردارم

و غم واژه ء حرفهاي رفته را -

ميان دولب سرخ و گل فامت بگذارم .

به بگذشته ها سوگند :

كه اين دغدغه ء دل بود -

بهرت رو كردم .

بيا جانا ! احساس ِرفته را فراموش كن .

فقط عكس دلم

جامانده در قابِ چشمانت

كه مي ترسم بشكني آن را ندانسته .

بريزي زير پاي رقيبي بي احساس .

كه مي دانم رقيب روزي بشكند

قابِ دلم در آن چشمان زيبا را

خدا را ! : رقيبي نشكند آن را
 
چنين من آرزو كردم

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
 غم
خيال ميکردم غم نام عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد. ولی حالا فهميدم

که : خود .عروسکی هستم بازيچه ی دست غم

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 دوری ی تو
میشه هیچ چی رو ندید فقط نگاه کرد

روزای مقدس و خوب و فدا کرد

اما عشق فریاد یک درد عمیقه

دوای عشق و نمیشه بی صدا کرد

غربت صدای گریم درد بی تو بودنه

بی صدا شکستنم صدای شعرای منه

مثل خوشبختی تو دوری از من اما همیشه

طعم گریه های تو تلخی حرفای منه

من مصیبت و با رفتنت شناختم

به جای ترانه هام مرثیه ساختم

قصه ها غم نامه ای برای تو شد

هر کلام من فقط صدای تو شد

از منم به من تو نزدیکتری اما همیشه

سردی دوری تو از تن من دور نمیشه

درد این فاصله ها منو به فریاد می کشه

توی خرمن سکوتم شعله های آتیشه

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه هشتم آذر 1386  |
 شاید
تو را بازیجه باید کرد شاید

تو را پرپر زمان غنچه باید کرد شاید

تو را با دل رفیق و مونس و همدرد باید کرد شاید

برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون

که از من ساختی بار دگر مجنون شاید

با تو باید بود با تو باید رفت تا غروب یک حقیقت تلخ

به دنبال تو تا خورشید باید رفت

به دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد شاید

به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم

برای قلب تو شاید خدا گردم

نمی دانم که در جای نگین زرین کلاهت جای می گیریم 

و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم

نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار

که بعد از روزهای گرم و شیرین

زمان مردنم  آیا در آغوش تو جانم را خدا بگیرد

و یا این آرزو در نطفه می میرد شاید

 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه هشتم آذر 1386  |
 دلآویزترین شعر جهان
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي … ))

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي … !
همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .

دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور …

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « … يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

 حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

   ديگر دلم هواي پريدن نميکند

 تنها بهانه ي ما در گلو شکست

  سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

   آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

  اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد

  اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست

    آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود

    خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

    تا آمدم که با تو خداحافظي کنم

    بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست .

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 پوزش

گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي! خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم!

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام!

 

پوزشم را مي‌پذيري،

بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.

 

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در جمعه بیست و پنجم آبان 1386  |
 

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در جمعه بیست و پنجم آبان 1386  |
 تولدم مبارك

تولدم مبارك

فردا ۲۰ آبانه روزي كه در سال ۱۳۵۸ براي اولين بار چشمهايم را بروي اين دنيا باز كردم . يادم نيست ولي مطمئن هستم اولين چهره ي زيبايي رو كه ديدم چهره زيبا مهربان و دوست داشتني مادرم بود . دوستت دارم مادر .

از همه دوستان خوبم كه منو تا اكنون تحمل كردن يك دنيا ممنونم . دنيا را برايتان شاد شاد و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم .

تولدم مبارك

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه نوزدهم آبان 1386  |
 ای کاش
ای کاش پرنده ام را داشتم حتی در قفس

لااقل هر روز طلوع خورشید را نشانش می دادم

و هر شب با هم ستاره ها رو می شمردیم

و در دفتر حضور و غیاب روزگار همه را حاضر می زدیم

ای کاش پرنده ام را داشتم حتی در قفس

تا به هنگام عبور ابرهای سیاه از بالای آسمان حیاطمان

سرش را گرم می کردم به سوالی  از تبار عشق و یا به جوابی از جنس محبت

ای کاش پرنده ام را داشتم حتی در قفس

لااقل بود و غمش را می خوردم

قفسش را از طلا می ساختم

چلچراغی برایش می آویختم

تماشایش می کردم

ای کاش او بودو من نبودم

ای کاش پرنده ام را داشتم حتی در قفس

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 
کسی آمد که حرف عشق و با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی

چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست

یه عمری راهه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد

خودش می بردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همونجاست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم می شه تا فردا

به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره

به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی

باید پارو نزد وا داد  باید دل رو به دریا داد

خودش می بردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همونجاست

س ق

 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386  |
 قیصر امین پور
غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی لب ز خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از میان باغچه

باز هم به گوش می رسد.

تو چه فکر می کنی ؟

راستی ، کدامیک درست گفته اند ؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده است."

روحش شاد و یادش همیشه گرامی باد .

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 
وای خدا جون

دلم گرفته

هوامو داشته باش . پیشم بمون بهت نیاز دارم .....

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 عاشق شدن
عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش می مونه .

پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پيدا نکردی هيچ وقت بهش دست نزنی

اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات

نگهش داری !

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 
اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه

اگه خونم بی چراخه چشم تو تاریکه 

می دونم آخر قصه می رسی به داد من

لحظه یکی شدن تو آیینه ها نزدیکه

 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در جمعه چهارم آبان 1386  |
 دلم تنگ است
دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من

پاییز طولانی است .

ن . م

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در دوشنبه سی ام مهر 1386  |
 حرفش را مزن
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  |
 دوستی یعنی
دوستی یعنی : کمندی از مهربانی تنیدن و به دور قلب دوست افکندن .

دوستی یعنی : کلید طلایی قلب را در کوچه پس کوچه های وجدان جستجو کردن .

دوستی یعنی : نام دوست را بر بنجره غبار گرفته طراحی کردن .

دوستی یعنی ......

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386  |
 
خسته ام خسته
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386  |
 دنیایی ها

دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

مثل شکوه بادبادک بازی باد

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن

مثل گل تردید در نا باوری هات

افسوس اما شهر ارزان می فروشد

در پارکهای شوخ، شرم دختری هات

ای شهرزاد قصه های سالها پیش

افسانه ام کن با تب افسونگری هات

گم کرده ام آه ای هزار و یک درد

خورشید را قصه ی دیو و پری هات

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

امروز یادم کن که فردا دیگر از من

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

                    *******

دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386  |
 
کلاهمونو اگه باد نبرده

یا که خوره دلامونو نخورده

یا اگه غم که خنده هاش چرنده

نمیتونه به ریشمون بخنده

اگه هنوز ریشه ما تو خاکه

یا دستمون تو آسمون پاکه

اگه درختیمو سفید بختیم

اگه تناوریم و سبزو سختیم

عوض نشو رنگ نباز و نشکن

حتی با دیدن شکستن من

دلم می خواد مثل همیشه باشی

برای من ساقه و ریشه باشی

نمی تونم نمی تونم عزیزم

خاطره های تو رو دور بریزم

 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
با سلام و عرض قبولی طاعات و عبادات .

تموم شد یه بهار (ماه مبارک رمضان) دیگه هم گذشت . امید وارم خدا از همه قبول کنه .

پیشاپیش فرارسید عید عزیز و فرخنده فطر رو به همه شما شادباش می گم . و آرزومندم که همیشه شاد و تندرست باشید و همیشه زندگیتون عید باشه . از همه شما عزیزان التماس دعا

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
ترانه های من گلایه از غریبیه

به دل می گم یه روز میای

اینم یه خود فریبیه

عاشقا تقسیم می کنن عشقو برای همدیگه

نصیب من از عشق تو همیشه بی نصیبیه

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 
photo
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 
دفتر آرزوهایش را به پستچی سپرد . پستجی نگاهی به پشت پاکت انداخت

لبخند زد . پشت پاکت نوشته شده بود

برای اونی که نشان فرستنده رو خب می داند

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 
کاخی شنی می سازم اما امواج ساحل آن را ویران می کند

کاخی کاغذی می سازم اما گریه آسمان آن را ویران می کند

کاخی یخی می سازم اما گرمای آفتاب آن را ویران می کند

کاخی شیشه ای می سازم اما دلی سنگی آن را ویران می کند

کاخی از غرور می سازم اما این بار عشق آن را ویران می کند

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 
 
 
بالا