تبليغاتX
روز بارونی
 غصه چرا ؟؟؟
ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند ...
ما من غم و اندوه . اگر هم روزی .مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات . از لب پنجره عشق . زمین خوردو شکست .
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود . که خدا هست . خدا هست .
او همانی است که در تارترین لحظه شب . راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد . همه زندگیم
غرق شادی باشد ....
ماه من غصه چرا ؟
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 
دشتها آلوده ست

دشتها آلوده ست
در لجن زار گل لاله نخواهد روييد

در هواي عفن آواز پرستو به چه کارت آيد؟
فکر نان بايد کرد
و هوايي که در آن
نفسي تازه کنيم

گل گندم خوب است
گل خوبي زيبا ست
اي دريغا که همه مزرعه ي دلها را
علف هرزه ي کين پوشانده ست

هيچکس فکر نکرد
که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سيمان نيست
و کسي فکر نکرد
که چرا ايمان نيست

و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 عشق
عشق حدیث یک نگاه و تنهایی دو قلب است .....

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
هوای اسیر سیب ماندن کم نیست

در شهر خودم غریب ماندن کم نیست

تو سهم من از تمام دنیا هستی

از این همه بی نصیب ماندن کم نیست .....

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 آخرین صفحه
اینجا همواره دما زیر صفر است .

 آتش عشق را با دست نوشته هایم روشن نگه داشته ام .

هر وقت شیرقهوه گرمت را نوشیدی .

شومینه را رها کن و برگرد .

آخرین صفحه تا نیمه سوخته !!

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
گلم . از خود رهیدن را بیاموز

به سرمنزل رسیدن را بیاموز

مجال تنگ و راهی دور در پیش

به پاهایت دویدن را بیاموز

زمین بی عشق خاکی سرد و مرده است

به قلب خود تپیدن را بیامور

جهان جولانگهی همواره زیباست

به چشمت خوب دیدن را بیاموز

مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
 
بالا