تو را بازیجه باید کرد شاید
تو را پرپر زمان غنچه باید کرد شاید
تو را با دل رفیق و مونس و همدرد باید کرد شاید
برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون
که از من ساختی بار دگر مجنون شاید
با تو باید بود با تو باید رفت تا غروب یک حقیقت تلخ
به دنبال تو تا خورشید باید رفت
به دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد شاید
به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم
برای قلب تو شاید خدا گردم
نمی دانم که در جای نگین زرین کلاهت جای می گیریم
و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار
که بعد از روزهای گرم و شیرین
زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا بگیرد
و یا این آرزو در نطفه می میرد شاید
|
+| نوشته شده توسط
حمید کاظمی فرد در پنجشنبه هشتم آذر 1386
|