تبليغاتX
روز بارونی
 زیر باران
زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم

وز باران کمی بیاموزیم

که بباریم و کم حرف بزنیم

کم بباریم اگر . ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم و خیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن عاشقانه ای بهم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

سالکم قطره ها در انتظار تو اند

زیر باران بیا قدم بزنیم

مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 
هركسي در قفس ذهني خود زنداني است 
ذهن بي پنجره بي پيغام است 
ذهن بي پنجره دودآلود است 
ذهن بي پنجره بي فرجام است 

بگشاييم در اين تاريكي روزنه اي 
بگذاريم ز هر دشت نسيمي بوزد
بگذاريم ز هر موج خروشي بدمد
بگذاريم كه هركوه طنيني فكند
بگذاريم ز هر سوي پيامي برسد

بگشاييم كمي پنجره را
بفرستيم كه انديشه هوايي بخورد
و به مهماني عالم برود
گاه عالم را در خود به ضيافت ببريم 
بگذاريم به آبادي عالم قدمي 
و بنوشيم ز ميخانه هستي قدحي 
طعم احساس جهان را بچشيم 
و ببخشيم به احساس جهان خاطره اي 
ما به افكار جهان درس دهيم 
و ز افكار جهان مشق كنيم 
و به ميراث بشر
دين خود را بدهيم 
سهم خود را ببريم 
خبري خوش باشيم 
و خروسي باشيم 
كه سحر را به جهان مژده دهيم 

و بكوشيم جهان 
به طراوت و ترنم 
تسكين و تسلي برسد
و برويد گل بيداري ، دانايي ، آبادي 
در ذهن زمان 
و برويد گل بينايي ، صلح ، آزادي ، عشق 
در قلب زمين 

مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 بی تو
كسي در باد مي خواند

 تو را تا اوج مي خواهم

 براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است

و بي يادت در اين غربت نمي مانم

تو هستي در وجود من

 تو را هرگز نمي رانم

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
 
با تو گفتگو كردم ؟.  

( كنون تو رفته يي چون باد )

اما هرگر نرفته يي از ياد چشمانم .

هنوز دل مي كند يادت .

اگر تو رفته يي و باز نخواهي گشت -

بيا يكبار ديگر عكس دل را -

از قاب چشمانت بردارم

و غم واژه ء حرفهاي رفته را -

ميان دولب سرخ و گل فامت بگذارم .

به بگذشته ها سوگند :

كه اين دغدغه ء دل بود -

بهرت رو كردم .

بيا جانا ! احساس ِرفته را فراموش كن .

فقط عكس دلم

جامانده در قابِ چشمانت

كه مي ترسم بشكني آن را ندانسته .

بريزي زير پاي رقيبي بي احساس .

كه مي دانم رقيب روزي بشكند

قابِ دلم در آن چشمان زيبا را

خدا را ! : رقيبي نشكند آن را
 
چنين من آرزو كردم

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
 غم
خيال ميکردم غم نام عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد. ولی حالا فهميدم

که : خود .عروسکی هستم بازيچه ی دست غم

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 دوری ی تو
میشه هیچ چی رو ندید فقط نگاه کرد

روزای مقدس و خوب و فدا کرد

اما عشق فریاد یک درد عمیقه

دوای عشق و نمیشه بی صدا کرد

غربت صدای گریم درد بی تو بودنه

بی صدا شکستنم صدای شعرای منه

مثل خوشبختی تو دوری از من اما همیشه

طعم گریه های تو تلخی حرفای منه

من مصیبت و با رفتنت شناختم

به جای ترانه هام مرثیه ساختم

قصه ها غم نامه ای برای تو شد

هر کلام من فقط صدای تو شد

از منم به من تو نزدیکتری اما همیشه

سردی دوری تو از تن من دور نمیشه

درد این فاصله ها منو به فریاد می کشه

توی خرمن سکوتم شعله های آتیشه

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه هشتم آذر 1386  |
 شاید
تو را بازیجه باید کرد شاید

تو را پرپر زمان غنچه باید کرد شاید

تو را با دل رفیق و مونس و همدرد باید کرد شاید

برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون

که از من ساختی بار دگر مجنون شاید

با تو باید بود با تو باید رفت تا غروب یک حقیقت تلخ

به دنبال تو تا خورشید باید رفت

به دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد شاید

به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم

برای قلب تو شاید خدا گردم

نمی دانم که در جای نگین زرین کلاهت جای می گیریم 

و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم

نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار

که بعد از روزهای گرم و شیرین

زمان مردنم  آیا در آغوش تو جانم را خدا بگیرد

و یا این آرزو در نطفه می میرد شاید

 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه هشتم آذر 1386  |
 
 
بالا