تبليغاتX
روز بارونی
 چشم من روشن

 آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
 وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
 دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید

فریدون مشیری
  

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
 مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست 
                                    

                                           معیری

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه بیست و سوم آذر 1387  |
 خدا حافظ

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! 


|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  |
 
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
 در انتظار آمدنت هستم !
 اما
با من بگو که آیا ، من نیز
 در روزگار آمدنت هستم ؟
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه ششم مهر 1387  |
 مهربانی
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
 قانون مهربانی است
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه ششم مهر 1387  |
 حتی اگر نباشی ...

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه ششم مهر 1387  |
 غزل پنجره

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
 

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه ششم مهر 1387  |
 اگر عشق نبود ....
 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
 

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 اگر دل دلیل است .....
اگر دل دلیلی است ....

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 مرا بنویس
مرا بنویس از اول...

آخرین گریه های من در متن خیالی خاطره ها جایی که تمام دیوار ها پنجره می خواهند

چشمانت را جا نگذار،

دستانم اما جا مانده اند در امتداد این کوچه که بوی دستان تو را می دهند

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
بر خاک بخواب نازنين !

تختي نيست ....

آواره شدن حکايت سختي نيست...

از پاکي اشک هاي خود فهميدم

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 مگذر از من...
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم...

با خيال چشم مستت از مي و مستي گذشتم

دامن گلچين پر از گل بو از باغ حضورت

من چو باد صبح از آنجا با تهي دستي گذشتم

پاکبازي همچو من در زندگي هرگز نبيني

مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم...

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 ای دوست
اي دوست قبولم كن و جانم بستان            

 مستم كن و از هر دو جهانم بستان


با هرچه دلم قرار گيرد بي‌تو

 آتش به من اندر زن و آنم بستان

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
فردا دوم اردیبهشت نخستین سالگرد تولد قیصر امین پور پس از درگذشت اوست گرچه او در بین ما نیست اما همیشه با ماست . روحش شاد و یادش همیشه ی همیشه گرامی باد . یک شعر از او :

*** دستور زبان عشق
-------------------------
دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟
مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 غصه چرا ؟؟؟
ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند ...
ما من غم و اندوه . اگر هم روزی .مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات . از لب پنجره عشق . زمین خوردو شکست .
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود . که خدا هست . خدا هست .
او همانی است که در تارترین لحظه شب . راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد . همه زندگیم
غرق شادی باشد ....
ماه من غصه چرا ؟
|+| نوشته شده توسط حمید کاظمی فرد در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا